تا کجا باید رفت؟
چه کسی خواهد گفت
تا چه مدت من در این غمکده سرگردانم
تا چه روزی باید
چشم در راه برای همه ی خاطره ها خواهم ماند
عشق من این تن شیدا را
به کجا می برد آخر؟
من در این بهبهه ی بین زمین و ضربان قلبم
به که رو خواهم برد؟
فکرم از این همه پرسش داغ است
و دلم در هوس یک دیدار...
تا کجا باید ماند
تا که شاید نظری از رخ او برگیرم
تا به کی باید بود
شاید این دلبر جانان ز سفر باز اید؟
من برای همه ی عشق وجودم
نگرانم
و نخواهم دانست که دلم در پی این بازی دنیا
به کجا می رسد این دل به کجا؟
وای بر این همه عشق
که همه هستی من را متلاطم کرده است
وای بر این همه شیدایی من
که دگر جز نظر یار ندارد دلبر
من چه اسان همه ی حس وجودم را
به تماشای خیالم دادم
تا کجا باید رفت
تا که بازهم اثری از دل او بازآرم
تا که شاید بشود باز بگیرم او را
تا همان اخر دنیا در بر
تا کجا باید رفت........
تا کجا باید رفت.......
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:22  توسط همزاد
|
به نام خدای مهربون
نمی دونم اومدم اینجا چی بگم
اما فقط می دونم اینجا تنها جایی هست که میتونم از تمام این دنیا
شکایت کنم
خسته شدم از هر چی که اطرافم هست
دیگه حتی یه لحظه نمی خوام ببینمشون
دلم واسه یه جای خلوت تنگ شده
دلم می خواد با یه دوست که همه ی حرفای دلم رو بفهمه و حرفش
از جنس حرف دل من باشه تنها باشم و شایدم وقتی دیدم دنیا و زندگی
خیلی فشار آورد سرم رو بذارم رو شانه هاشو اروم آروم گریه کنم...
دلم خیلی گرفته
دلم عجیب گرفته
دلم بد جور تنها شده
خدایا کمکمون کن ...
خدایا کمکمون کن ...
خدایا ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط همزاد
|
به نام او...
نازنین یگانه من
نگاهت را از من بر مگیر که بی آن
تنهاترینم
و کلامت را از من دریغ مدار که
سکوت تو ، لحظه هایم را از هم می درد
و لبخندت را از من پنهان مکن
که خنده ات شکوفه های عشقم را به ثمر می رساند
گامهایت را استوار ساز و شانه هایت را تکیه گاهم کن
که بی تو پر می شوم از تمام خزانهای نیامده .

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:17  توسط همزاد
|
به نام خدای مهربونم
بازم سلام
اما ایندفعه یه سلام با یه دنیا راحتی
امروز یه احساس خاصی دارم
حس می کنم که خیلی خالی شدم
خالی از هر حادثه یا خاطره ی بد از گذشته
فکر نمی کردم تا این حد بتونم راحت از کنار این مسائل بگذرم اما الان که
فکر می کنم می بینم عجب بازی مسخره ای بود
از همون اول باید می فهمیدم عاشق بودن و عاشق موندن یه کار عبث
و بیهوده هست که هیچ پایانی ممکنه جز وقت هدر دادن نباشه
اما...
خب الان هم خیلی دیر نشده
من الان آزادم از هر چی که توی این دنیا نسبت بهش ممکنه بقیه یه
وابستگی هایی داشته باشند.
به خودم تبریک می گم که تونستم یه پله بالاتر برم
واسه تو هم آرزوی موفقیت می کنم که توی تمام این بالا رفتن های من
سهیم بودی
بازم ممنونم از تو و زندگی
خدانگهدار تو و عشق تو باشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:36  توسط همزاد
|
زندگی ........
شاید این کلمه چند حرفی معانی زیادی داشته باشه ، ممکنه واسه هر کسی یه شکل یا یه رنگ و یا اینکه یه اندازه باشه ، اما می خوام توی این مطلبم بگم که زندگی من چه معنی داره؟
توی این دنیای عجیب وغریب که هر گوشه و کنارش هر روز یه ماجرای جدید داره اتفاق می افته ، زندگی واسه معنی بودن رو می ده .
آره توی زندگی باید واسه بودن زنده موند نه اینکه زنده باشیم واسه بودن . یکمی بیان کردن اون چیزی که توی ذهنم هست سخته. اخه خیلی وقته قلمم رو کنار گذاشتم اما خوب ......
زندگی واسه من معنی بودن رو میده .یعنی اینکه واسه من هیچی سخت تر از نبودن نیست .حالا این نبودن با هر چی که همراه بشه برای من عذاب اوره.
واسه من با دوست بودن ، با عشق بودن ، با تو بودن ، خیلی ارزشمند تر از هر چیزه دیگه ای هست . اما واسه هر کدوم از این بودن ها یه معنی و یه حد و مرز مشخصی دارم .
من برای با تو بودن ، برای در کنار تو بودن ، برای رسیدن به هر چی که متعلق به توست تلاش می کنم . به خودم و تو ایمان دارم که برای با هم بودن فاصله ها را از بین میبریم .
من هستم تو هم باش
همزادی از عشق برای تو
زنده باد زندگی من.........................
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:3  توسط همزاد
|

فقط عشق تو نابست خطا از من است، ميدانم، از من که سالهاست گفتهام (فقط تو را عبادت ميکنم) اما به ديگران دل سپردهام، از من است که سالهاست گفتهام (فقط از تو ياري ميطلبم) اما به ديگران تکيه کردهام، اما رهايم نکن، بيش از هميشه دلتنگم، به اندازهي تمام روزهاي نبودنم... خداوندا: معتقدم به دوست داشتن بهعنوان بزرگترين معجزه و تو چه زيبا اين معجزه را برايم مجسم کردي چرا که... ديگر قرار نيست... عشقهاي زميني، پردهدار حضورت شود تا بيايي آنها را از بيخ و بن سوزندهام در عشق تو پيچيدهام... روز با تمام خوشيها، دلتنگيها و حتي ناملايماتش، تمام شد... من از ساعاتي پيش، مشتاقانه به انتظار سپيدهدمان نشستهام؛ چشم دوختهام به بيکران آبي و محو اين همه زيبايي شدهام... وقتي صداي اذان، همراه با نسيم صبحگاهي، پيام سپيده را برايم ميآورد، من بهخود ميگويم: هنوز هم جاي تامل بايد... من باز به انتظار نشستهام، به انتظار، اين بار نوعي خاص از جنسِ دل آرام و ساکت از راه ميرسد. بهياد نماز خواندن پدرم ميافتم؛ جا نمازش را پهن ميکرد، درست در امتداد نور... خداي من! اين همه زيبايي را مگر ميشود توصيف کرد!!! با اولين تکبير دلم ميلرزد و چشمانم ميبارد... آخر تازه امروز فهميدهام که عشق چيزي فراتر از تصورات ذهن خاک خوردهي من است. "طلوع چنين عشقي، با اين همه زيبايي، ديدنيترين چشمانداز دنياست" و خدايم را شکر ميکنم که چنين توفيقي را ارزانيم داشت تا ببينم زيبايي نابش را... و کلام آخر اينکه امروز را بهياد خواهم سپرد، امشب کنار پنجره بيدار ميمانم تا سپيدهمان که بامداد، امروزِ ديگري را با خود ميآورد تا من عاشقتر از ديروز به روي امروز لبخند بزنم بانک بر آورم که، بهراستي طلوع عشق هميشه زيباست
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط همزاد
|
خداوندا! به خاطر اين که به من اجازه ميدهي با تو سخن بگويم و آرزوهايم را در ميان بگذارم، سپاسگزارم. از اسارت نفس رهايم کن تا بر ارادهات، گردن نهم. خداوندا! به خاطر آرامش درونم سپاست ميگويم. ميدانم در هر آنچه براي من اتفاق ميافتد، خير تو حاضر است، چرا که تو خالق نيکوييها هستي. الهي! غمها و تنهاييهايم را به تو ميسپارم و روحي آرام و قدرتمند را از تو هديه ميگيرم، مرا لبريز از خود کن... " اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست، او جانشين تمام نداشته هاي من است..."
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط همزاد
|